جمعه بیست و دوم مهر 1390
با دلی شاد بامید وصالی
که ندیدم آمدم تا به سرای تو و
در خانه نبودی حلقه بر در زدم و از
تو جوابی نشنیدم بلکه بودی و در خانه
به رویم نگشودی اشک زد حلقه
به چشم من و آهم به لب آمد ناگهان غیبت تو بست
به دل راه امیدم نا امیدانه زدم تکیه
به دیوار ز حسرت نا امیدی نکشیدی
که بدانی چه کشیدم با دو صد عذر به
جبران گناهی که نکردم گریه ها کردم و بر
آتش دل اشک فشاندم یادگار تو همان حلقه
زیبای طلا را نگهی کردم و زآن پس روی آن چند نگین از
گهر اشک فشاندم من به تو زنده ام و
بی تو دلم خانه مرگست تو مرا گرمی عشقی تو
مرا نور امیدی زندگی بی تو مرا
نیست بجز شام سیاهی تو مرا پرتو مهری تو
مرا بخت سپیدی نا امیدی نکشیدی که
بدانی چه کشیدم ...
تقدیم به.......
جمعه بیست و پنجم شهریور 1390
نوازشم کن
نترس
تنهایی واگیر نداره
تقدیم به.........
دوشنبه دهم مرداد 1390
از آن همه خوبی و محبت اثری نیست
چشمم به در و گوش دلم تنگ
در کوچه ی تنهایی من رهگذری نیست
تقدیم به........
پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390
روزِ مرگم هر که شـیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــیِ انــــگور کنیـــــد
مزدِ غـَســــّال مرا سیــــــــر شــــرابــــــش بدهـید
مستِ مست از همه جا حـــالِ خرابش بدهـــــــید
بر مـــــــــزارم مــگـــــــــــــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــرِ میــــــــخانه بخـــــواند غــزلــی از حــــافـــظ
جایِ تلقـــــــیـن به بالای ســــــــرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شــــــــــما کـــف بزنید
روزِ مرگــم وسطِ سيــــــــــــــنهِ من چـــاک زنیـد
اندرونِ دل مـــن یک قـلـــــــــــــمه تـاک زنـیـــــــد
رویِ قــبـــرم بنویـســــــــــــــیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خســـته از این دار برفــــت
تقدیم به .......
سه شنبه سی ام آذر 1389
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
هم چو رازی مبهم و سربسته بود
چون من از تکرار، او هم خسته بود
آمدو هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بودم و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زدنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفت و گوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورع بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی میشود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یاری به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
هم چو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت،در نکویی فاق بود
روزگار،روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده ام آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم اون که هم خون من است
خسم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخموروخراب ازغم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا ،پر پروانه را
عشق من،عشق من
از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت،فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
عشق دیرین گسسته تاروپود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است
تقدیم به.........
سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
تقدیم به..........
یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389
من به آمار زمین مشکوکم
اگر این سطح پر از آدمهاست
پس چرا این همه دلها تنهاست؟
تقدیم به............
دوشنبه دوازدهم مهر 1389
پشت آن پنجره رو به افق...
پشت دروازه تردیدوخیال!
لابه لای تن عریانی بید...
من در اندیشه آنم که تورا...
وقت تنهایی و دلتنگی خود دارمو بس!
تقدیم به.......
چهارشنبه هفدهم شهریور 1389
یادها رفتندو ما هم میرویم از یادها
تقدیم به.........
چهارشنبه دهم شهریور 1389
روزگاری که رخت قبلهی جان بود مرا
روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا
چند روزی که به سودای تو جان میدادم
حاصل از زندگی خویش همان بود مرا
تقدیم به........
دوشنبه یکم شهریور 1389
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
روزگارت باد شیرین؛شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه ؛در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی ست از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
تقدیم به..........
چهارشنبه بیستم مرداد 1389
شوق دیدارت دلم را چنگ میزد
برایم لحظه ها آهنگ میزد
همه لحظه شماری تا رسد این روز دیدار
برایم پای لحظه لحظه ها هم لنگ میزد
ببین آرامش این لحظه ها را
به این رفتن به آرامی دلم را رنگ میزد
صدای پای لحظه لحظه ها را من شنیدم
چنان مستان به رفتن منگ میزد
نمی آیی بهارم برم دیگر؟
گمانم این محبت در دلت داشت زنگ میزد
نیا دیگر که رفتم من عزیز دل
سکوت تو مرا از پشت سر سنگ میزد
همین باشد جدایی رسم عاشقها
شوق دیدارت دلم را چنگ میزد
تقدیم به.........
دوشنبه سی و یکم خرداد 1389
بگویم که تو را من دوست دارم یا نه؟
صدایت را شنیدم در خیالم یا نه؟
بهارم را چه شد آیا که او تنهای تنها رفت
بگویم کز تو دلگیرم بهارم یا نه؟
تو خود گفتی به من با من بمان تنها عزیز دل
من انگارم دروغی بوده است این یا نه؟
به تو گفتم فقط :جانم: عزیز من
بگیرم حرف خود پس من عزیزم یا نه؟
برو جانم خدا باشد پناهت
خیالت هست گفتم بی تو میمیرم یا نه؟
تقدیم به ............
شنبه بیست و هشتم فروردین 1389
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی
تقدیم به.......
یکشنبه یکم فروردین 1389
سینه ی پر شورم و آواز را گم کرده ام
بال و پر دارم، ولی پرواز را گم کرده ام
توشه ی پایان من در خانه ی آغاز ماند،
چل کلید خانه ی آغاز را گم کرده ام
های و هویی دارم و در غربتم با این خروش،
سازم،اما زخمه ی دمساز را گم کرده ام
در نمازم، راز دارم با خدای چاره ساز
راز را گم کرده ام، همراز را گم کرده ام
همنوا با خویش بودم در گذار زندگی،
هم نوا و هم نواپرداز را گم کرده ام
چشم در راهم نگاهم بیکران را آرزوست
حاصل اما ؛ چشم و چشم انداز را گم کرده ام
کودک شیطان عشقم،درس ومشقم عشق وعشق
راه مکتب خانه ی شیراز را گم کرده ام
تقدیم به........
چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388
در هرچه نظر کردم سیمای تو میبینم
سر های سرافرازان در پای تو میبینم
تقدیم به...........
پنجشنبه ششم اسفند 1388
وفای شمع را نازم که بعد از سوختن
به صد خاکستری در دامن پروانه میریزد
نه چون انسان که بعد از رفتن همدم
گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد
تقديم به.........
دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388
نگاهم هاله اي از ناله دارد
و دردم همچنان دنباله دارد
همان بغضي كه پاياني ندارد
گلويم را به سختي مي فشارد
در اينجا روشنيها بي فروغند
تمام شاعران اهل دروغند
حقيقت را به آني ميفروشند
غزلها را به ناني ميفروشند
تو باور ميكني بعد از تو ديگر
ندارد هيچ راهي در برابر
تو باور كن كه ميشويد دلش را
و با تو ميكندحل مشكلش را
مپندار او دلش را نيم كرده
تمامش را به تو تسليم كرده
به فريادم برس اي نيمه ي من
كه مدفون شد غزل در سينه ي من
تقديم به.........
دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388
به بالينم اي نيمه ي من
ترحم به درد سينه ي من
شدم آشفته چون موي تو امشب
پريشانم چو گيسوي تو امشب
عزيز دل من امشب نا تمامم
بكن از درد خود لبريز جانم
شبم روزم چو چشمانت سياه است
اگر غمخوار من باشي گناه است؟
تقديم به........
پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388
من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته اي تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خيال كن كنار تو نشسته ام
مني كه در جوانيم به خاطرت شكسته ام
تو در سراب آيينه شبانه خنده ميكني
من شكست داده را خودت برنده ميكني
نيامدي و سالها نظر به جاده دوختم
بيا ببين كه بي تو من چه عاشقانه سوختم
رفيق روزهاي خوب رفيق خوب روزها
هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبي به غربتي كه ساختي
به لحظه اي كه عشق را بدون من شناختي
تقديم به..........
یکشنبه هجدهم بهمن 1388
لبريز شدم ز درد جانا برگرد
پاييز شدم تازه بهارا برگرد
هر لحظه زانتظار جان خواهم داد
از اين سفر دور نگارا برگرد
تقديم به..........
شنبه دهم بهمن 1388
بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه ی دلواپسی
قصه ی عشق از زبان هر کسی
گفته اند از می حکایت ها بسی
حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را
چشم هایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
من خریدن ناز او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
آه می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییم تنها شوم
وای از این صد و آه از آن کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند
بر چنین نا مهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند
خانه ای ویرانتر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام
گر چه سوزد پر ولی پروانه ام
فاش می گویم که من دیوانه ام
تا به کی آخر چنین دیوانگی
پیلگی بهتر از این پروانگی
گفتمش آرام جانی ؟ گفت : نه
گفتمش شیرین زبانی ؟ گفت : نه
گفتمش نا مهربانی ؟ گفت : نه
می شود یه شب بمانی ؟ گفت : نه
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش افسوس او باور نکرد
خود نمی دانم خدایا چیستم !
یک نفر با من بگوید کیستم !
بس کشیدم آه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگی ست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من ست
شاهد من چشم بیمار من ست
فکر می کردم که او یار من ست
نه فقط در فکر آزار من ست
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
مذهب او هر چه باداباد بود
خوش به حالش کین قدر آزاد بود
بی نیاز از مستی می شاد بود
چشم هایش مست مادر زاد بود
یک شبي از قوم سیرم کرد و رفت
من جوان بودم پیرم کرد و رفت ... !
تقديم به.......
سه شنبه بیست و نهم دی 1388
هر که عاشق شد جفا بسیار میباید کشید
بهر یک گل منت از صد خار میباید کشید
من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل
بخت بد بین از اجل هم ناز میباید کشید
تقدیم به..........
سه شنبه بیست و دوم دی 1388
مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم
با خیال او ولی تنهای تنها میروم
در جوابم شاید او حتی نگوید کیستی
شاید او حتی بگوید لایق من نیستی
مینویسم من که عمری با خیالت زیستم
گاهی از من یاد کن حالا که دیگر نیستم
تقدیم به...........
دوشنبه هفتم دی 1388
از دست عزيزان چه بگويم گله ای نيست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نسيت
تقدیم به.......
سه شنبه یکم دی 1388
طعنه مزن ندیده ای ضجه و گریه های من
آگه با خبر نیی از من و ماجرای من
هر چه که بود در کفم باخته ام به ناز او
راضیم از قمار خود تا چه بود سرای من
هستی من فدای آن مستی چشم دلبرم
پا به سر گدا نهد یار گریز پای من
روز وداع گفتمش هجر تو میکشد مرا
یا به وصال عهد کن یا بده خونبهای من
زیر نکاه جانفزا کندن جان خوش است لیک
آه کشیدن از منو خنده ز بیوفای من
دامن او نمیتوان کرد رها صبور باش
عبرت عاشقان شود قصه ی غصه های من
تقدیم به......
سه شنبه یکم دی 1388
اي همه آرامشم از خود پريشانت نبينم
چون شب خاکستري سر در گريبانت نبينم
اي تو در چشمان من يک پنجره لبخندِ شادي
همچو ابر سوگوار اينگونه گريانت نبينم
اي پر از شوق رهايي رفته تا اوج ستاره
در ميان کوچه ها افتان و خيزانت نبينم
اون قد عاشق کجا شد ، سوز آواز قشنگش
در قفس چون قلب خود هر لحظه ناراحت نبينم
تکيه کن بر شانه ام اي ساقه ي نيلوفري ام
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم
قصه دلتنگيت را خوب من بگذار و بگذر
گريه درياچه ها را من به چشمانت نبينم
کاشکي قسمت کني غم هاي خود را با دل من
تا که سيل اشک را عمريست مهمانت نبينم
تکيه کن بر شانه ام اي ساقه ي نيلوفري ام
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم
تقدیم به.......
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388
دوباره پلک میزنم دوباره شب دوباره تو
دوباره صحبت دل نحیف پاره پاره تو
دوباره شک دوباره نه دوباره ترس و دلهره
دوباره فال حافظ و دعا و استخاره تو
مرا به درد بی کسی رها مکن که تا ابد
برای خستگی من دوا علاج و چاره تو
تویی تمام هستیم به لحظه های مستیم
به غمزه ای شکسته ام غرور صد شراره تو
تو را طواف میکنم اگر ولای من شوی
به آسمان مروه ام صفای هر ستاره تو
غزل نشان قصه ها قصیده وار پر نزن
به بیت بیت شعر من کمال استعاره تو
دوباره بیت آخر و دوباره حرف آخرم
هزار دفعه ام کشی دوباره تو دوباره تو
تقدیم به......
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388
یکی می نویسد : اندوه تو از چیست ؟!
سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟!
برایش صادقانه می نویسم :
برای آن که باید باشد و نیست ...
تقدیم به..........
تقدیم بهیکشنبه بیست و نهم آذر 1388
به دریا بزن قایقت میشوم
حقیرم ولی لایقت میشوم
من عاشق شدن را بلد نیستم
تو یادم بده عاشقت میشوم
تقدیم به.........

